خاطرات و درددلهای دانشجویان پزشکی

بازگشت ...

سلام دوستان خوبم ... همراهان همیشگی این وبلاگ خاک خورده...
دلم برای همه ی شما و همه ی این دنیای مجازی تنگ شده بود ...
وقتی بعد از حدود 4 سال اومدم و این همه پیام دیدم دلم گرفت . من نسبت به همه بی وفایی کردم . خودم ... شما ... وبلاگ نازنینم ...

خیلی از دوستان اومده بودن از من پرسیده بودن که چه ترمی و چه سالی هستم . من ورود ۸۸ام و در حال حاضر بلوک آخر استاژریمه و اسفند امسال امتحان پره انترنی دارم . در واقع وارد سال ششم پزشکی شدم.

خیلی دیگه از دوستان از من راهنمایی خواسته بودن برای درس خوندن و اینکه چجوری پزشکی قبول شن . اینکه خیلی پزشکی دوست دارن و غیره ... براتون دعا می کنم دوستان به هر جایی که دوست دارین برسین و شرمنده ام اگر جوابتونو ندادم چون سر نزده بودم به اینجا. اما باید بگم از پزشکی برای خودتون بت نسازین.

سالها پیش وقتی میخواستم دانشگاه ثبت نام کنم اتفاقی یکی از اینترنهای دانشگاه رو دیدم و وقتی با ذوق و شوق ازش پرسیدم پزشکی خیلی شیرینه یا نه ؟ گفت اینقدر شیرینه که دلتو میزنه

حالا به حرفش رسیدم . می خوام اینو بگم که خوب درموردش تحقیق کنین ... رؤیایی در موردش فکر نکنین . به اینکه بهتون بگن خانوم دکتر و آقای دکتر فکر نکنین ...

به این فکر کنین که می تونین سختیاشو تحمل کنین ؟ پزشکی فقط و فقط علاقه میخواد ... روز و شب درس خوندنش کسل کننده است و اگر علاقه نباشه مثل یکی از همکلاسیامون که ترک تحصیل کرد میشین  

خلاصه اینکه با چشم باز انتخاب کنین .

 

از اینا گذشته دلم خیلی گرفته دوستای خوبم . جدا از اینکه توی اوج گرما هر روز صبح زود ساعت ۶ باید پاشم برم بیمارستان و با مریضا و بعد با اساتید محترم سر و کله بزنم و بعد هم ۲ ظهر خسته و مونده بیام و بشینم درس بخونم ، دلم این روزا حال و هوی دیگه ای داره...

ماجراشو یک بار دیگه تعریف میکنم ... فعلاً باید برم امتحان اطفالمو بخونم ... قول میدم زود به زود بیام و از خاطرات جالبی که توی این مدت داشتم حرف بزنم ...

همه اتونو دوست دارم ...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1393/05/13ساعت 23:26  توسط فریبا  | 

حال این روزای من وقتی یکی بهم می رسه :

دیگران : خب خانم دکتر امتحانات تموم شد دیگه ؟

من : نه

دیگران : وای چقدر طول می کشه مگه از کی شروع شده ؟

من : هنوز شروع نشده

دیگران : تا کی طول میکشه ؟

من : تا آخر مرداد

دیگران : یعنی کل ماه رمضون ؟؟؟!!!   از اول شهریور تعطیلی دیگه ؟

من : نه کارآموزی دارم 

دیگران : آخیییییییی اصلا تعطیلات نداری ... 

من :

و بعد از این مکالماتی که هر روز تکرار می شه دچار دپرشن حاد میشم ...

بابا جان خودم می دونم وضعیتم وحشتناکه به جای این حرفا یکی بیاد دلداری بده ما انرژی بگیریم خب ...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1391/04/20ساعت 16:15  توسط فریبا  | 

سلام من دوباره اومدم معذرت که دیر اومدم تو درسا اصلا وقت سر خاروندنم نداشتم یکی رو استخدام کرده بودم واسه این کار  . خلا صه حالا اومدم و با یک داستان قشنگ برگشتم ..... امیدوارم خوشتون بیاد :

 

                                     عشق واقعی :

 

زن وشوهر جوانی سوار برموتورسیکلت در دل شب می راندند.

آنها از صمیم قلب یکدیگر را دوست داشتند.

زن جوان: یواشتر برو من می ترسم!

مرد جوان: نه ، اینجوری خیلی بهتره!

زن جوان : خواهش می کنم ، من خیلی میترسم!

مردجوان: خوب، اما اول باید بگی دوستم داری .

زن جوان: دوستت دارم ، حالامی شه یواشتر برونی.

مرد جوان: مرا محکم بگیر . 

زن جوان: خوب، حالا می شه یواشتر برونی؟

مرد جوان: باشه ، به شرط این که کلاه کاسکت مرا برداری و روی سرت بذاری، آخه

نمی تونم راحت برونم ، اذیتم می کنه.

.

.

.     

روز بعد روزنامه ها نوشتند:

برخورد یک موتورسیکلت با ساختمانی حادثه افرید . در این سانحه که بدلیل بریدن

ترمز موتور سیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری در گذشت.

.

.

.

مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود پس بدون این که زن جوان را مطلع کند

با ترفندی کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت و خواست برای آخرین بار دوستت

دارم را ازبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند ....

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/11/12ساعت 21:4  توسط فریبا  | 

13- ( لطفا به همراه خانواده ) :

سلاااااااااام بالاخره اومدم هر چند دیر اما بالاخره اومدم .... خوب کاری کردم نه ؟؟؟!!!

اومدم که از خاطراتم بگم تازه ی تازه است مال همین امروز .... خب .....

صبح با دلشوره و استرس پاشدم .....  از پنج شنبه یک ویروس نامرد وارد بدنم شده بود و تا وسطای شنبه ما رو درگیر کرده بود  ....  علایمش شبیه حالت امروزم بود گلاب به روتون ( جون شما واسه اینکه هر چی خورده بودم ... )... واسه همین فکر کردم شاید هنوز ویروسه مونده و داره به مبارزه ادامه میده .... اما اشتباه می کردم این حس سومم بود که همیشه تو بهترین مواقع به دادم رسیده ... همیشه بعد از استرس سر صبحم اتفاقی واسم افتاده که خب البته من با حس ششمم از قبل خودمو آماده کردم ....

امروزم همینطوری شد صبح با عجله و البته با کمک شوهر خواهرم رفتم دانشگاه ... کلاس عملی ایمونولوژی داشتم .... اونم جلسه ی اول ... ما هم خواستیم جلسه اولی شیرین بازی دربیاریم و یکسره استاد و سؤال پیچ می کردیم و به سؤالاش با سرعت هرچه تمام تر جواب می دادیم ...  و این در صورتیه که هنوز کلاس تئوری این درسمون ارائه نشده چون تا الآن استاد نداشتن و خلاصه از تو خیابون دست یکیو گرفتن که تو رو خدا  بیا ایمونو درس بده ...  البته هنوز مشخص نیست شاید بنده خدا خوب باشه اما خودمونیم آخه زنم استاد می شه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 

خلاصه مثل اینکه خیلی به چشم استاد اومدیم نوبت معرفی گروه خونا شد و خب استاد با امیدواری نگاهی به من کرد و گفت : کی میاد گروه خونیشو امتحان کنیم ....  

منم سرمو گرم کردم به جمع کردن وسایلمو ....

استاد که نا امید شده بود دوباره گفت : کسی نمیاد ...

بالاخره یکی شجاعت به خرج داد و رفت ....

استادم حسابی ذوق مرگ شد ....

خلاصه بعد از گرفت خون بنده خدا و آزمایشش فهمیدیم که O مثبته .... اما مثل اینکه اونطوری که استاد می خواست جواب نداده بود ....

استاد : کس دیگه ای نمی خواد امتحان کنه ؟؟؟؟؟؟؟؟

منم دیدم که بده استاد اینقدر چشم به راه باشه و از طرف دیگه دیدم که دوستم این شکلی  نشد ... واسه همین با ترس و لرز رفتم جلو ....  ودر دل اشهدمو می خوندم ....

رسیدم به استاد دستم و گرفت و آنچنان انگشت وسط دست راستمو محکم گرفت که استخونش شکست اما به روی خودم نیاوردم ...  وقتی کاملا سر انگشتم قرمز شد اول یک پنبه ی الکلی به دستم مالید و بعد سوزن جدیدی درآورد و ....  و حالا همینطور محکم دستمو فشار میده تا بلکه قطره خونی روی کاشی سفیدی که آماده کرده بود بچکه ... همه ی این کارا رو کرد و تو مدتی که منتظر نتیجه ی آزمایش بودیم بچه ها ازم پرسیدن گروه خونیت چیه منم با اطمینان ( چون اینطور که مامانم می گفت تو برگه ای که موقع تولدم دادن بوده ) گفتم AB مثبت ... اما نتیجه A مثبت بود و فهمیدم احتمالا تو بیمارستان عوض شدم ....

حالا من بعد از آزمایش به غیلـــــــــــــــــــــــــط کردن افتاده بودم چون انگشتم می سوخت ... البته ی ۳۰ ثانیه ای بیشتر نبود

تا ساعت ۱۲ کلاسام تموم شد و حالا ۲ تا ۴ تربیت بدنی داشتم اونور شهر .... اما چون دفعه ی قبل خیلی زود رفتیم این دفعه با خیال راحت نشستیم با دوستام به خاطره تعریف کردن و غذا خوردن ...

غذا هم استامبولی که به سلامتی بعد یک سال که به لیست غذاها اضافه شده  آشپز فهمیده ما به لوبیا پلوی تهرانیا میگیم " استامبولی " و اونم به خاطر تذکر بچه ها بود ... هر چند بازم کامل به حرف اونا نکرده بود و قاطی لوبیا سبز لوبیا چشم بلبلی ( نمی دونم شما چی می گین ؟ از همین سفیدا منظورمه ) زده بود ... غذا رو خوردیم و راه افتادیمم اما از اونجا که دانشگاه ما کنار حرمه اتوبوسها حسابی شلوغ بود ...

خب ما که وقت داشتیم پس صبر کردیم .... اما کم کم دیگه وقتمون داشت به جاهای خطرناک می رسید ...

و اینطوری بود که خودمونو تو یک اتوبوس به زور چپوندیم ... 

اولای راه منو دوستم اینطوری بودیم ...  چون داشتیم سر شلوغی اتوبوس شوخی می کردیم ...

وسطای راه اینطوری بودیم .... داشتیم مراحل مختلف مارمالاد شدنو می گذروندیم ....

و آخرای کار اینطوری بودیم .... ( قابل توجه اینکه الآن روحم داره اینا رو می نویسه پس خواهشا فاتحه یادتون نره ...  )

خلاصه با سرعت پریدیم بیرون و تازه با تمام این تفاسیر هنوز دو سوم راهو اومده بودیم ... دوستم پرید تو خونه اشون که همونجا بود و جنگی سوار ماشین شدیم و راه افتادیم ... حتما می گین چرا ماشینشو نیاورده بود دانشگاه ...  خب آخه مگه جا پارک هست من چی بگم ؟؟؟؟؟ دست رو دلم نذارین که خونه ...

داخل حیاط که مال اساتیده خارج دانشگاهم که .... توی یک کوچه ی تنگ دانشگاه ساختن واسه ما ... تازه اونم لطف فرمودن که قبلا اونجا بیمارستان خصوصی بوده و صاحبش بخشیده واسه دانشگاه ... البته من اینا رو بهتون نگفتم ها !!!!!!!!!!!!!!!! من هنوز می خوام درس بخونم ....

خلاصه ماشینو برداشتیم و رفتیم اما از شانس قشنگمون اون قسمت شهر که هیچ وقت پرنده پر نمی زد شلوووووووووووووووووووووغ .... و ما هم ....

واسه همین دوستم با صدور اجازه نامه از طرف شخص بنده ...  شروع کرد به انجام حرکات شنیع ... و خب چون دعای خیر مادر پشت سرمون بود خدا رحم کرد وگرنه سه چهار باری نزدیک بود از زیر تریلی ۱۸ چرخ سر دربیاریم ....  اما دیگه .... و حالا وقتی رسیدیم تازه فهمیدیم اینقدر عجله واسه یک واحد تربیت بدنی ....؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! مارو بگی ..... انگار امتحان جامع داشتیم ....  و خب با تمام عجله امون ۱۰ دقیقه هم زودتر رسیدیم ....

خواهشاً قبل از کشتوندن خودتون توجه کنید که اون درس ارزششو داره یا نه ....

راستی درباره ی عنوانم بگم کهمی دونم هیچ ربطی نداره به ماجراهایی که گفتم ... ( یک ذره که ربط داشت حالا ) اما خب دوست داشتم ... مشکلیه ؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!

خب اینم از خاطره ی بیمزه ام ....  من سعی می کنم زود زود بیام اما رفتم تو کمیته تحقیقاتو اگه بشه می خوام در یک مورد خوب تحقیق کنم  واسه همین وقتم پره .... ( چیه نیشاتون باز شد ؟؟؟؟؟ از اون تحقیقا خبری نیست .... ما رو چه به اینکه بابای فلانی جراح چشمه و موجای آبی مال بابای اون یکی دوستشو فلانی ۴ تا بچه انو همه از دم دکتر و دندونپزشک و یا اینکه فلانی باباش شهردار فلانجاست و اون یکی ماشین کوپه داره و .... و خلاصه از این جفنگیات!!! ما به این کارا چی کار داریم بابا داریم زندگی خودمونو می کنیم .... )

با تمام این چرت و پرتا بازم سعی می کنم بیام حداقل جواب کامنتاتونو بدمو از وباتون بازدید کنم ... پس تا اطلاع ثانوی بای ....

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/07/11ساعت 19:40  توسط فریبا  | 

تولد :

تولد تولد تولدم مبارک ....

 

 

 

بله دیگه امروز با اجازه اتون تولد ماست ... یه چیزی حدود ۲۱ سال پیش مثل همچین روزی یعنی ۲۷/۶/۱۳۶۸ بنده در ساعت چهار صبح پا به عرصه ی وجود گذاشتم و چه کار خوبی کردم ... اومدم تا دکتر شم بله دیگه ...

خلاصه اینکه ما امروز ۲۱ سالمون تموم میشه ... چقدر پیر شدم ...

اینم چند تا کیک تولد ... از خودتون پذیرایی کنین ...

 

 

 

اینم مال کسایی که حوصله ی بریدن کیکو ندارن .

 

اینم چند تا بادکنک واسه اونایی که همیشه تو تولدا بادکنک می ترکونن ( یه وقت کامپیوترشونو نترکونن ؟ )

 

اینم یک عکس از کادوهایی که گرفتم

 

 

اینم شمایین که اومدین به وبلاگم ...

 

خب پس واستین با هم یک عکس بگیریم ... :

 

 

یک چیزی بگم ... اگه بعضی از آدمکای این شکلا حرکات موزون و غیر اخلاقی انجام میدن من بی تقصیرم هااااااااااااااااااا خود به خود با آهنگه جور شد ...

 

+ نوشته شده در  شنبه 1389/06/27ساعت 12:0  توسط فریبا  | 

بیمار یا پزشک ؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!! :

دیروز حالم حسابی بد بود ... یک چیزی حدود ۱۰۰ درجه تب داشتم و آب بدنم به جوش اومده بود و مثل تو کارتونا از گوشام بخار می زد بیرون ...  خلاصه با کلی بدبختی رفتم مطب داییم تا ببینم کدوم ویروس نامردی منو به این حال انداخته ... قبل از اینکه بریم بابام ازم پرسید تو هنوز نمی تونی خودتو درمان کنی ؟؟؟؟؟!!!!!!! البته به شوخی گفت ...  به هر حال رفتیم ... بعد از اینکه داییم منو ویزیت کرد بهم گفت بیا یادت بدم چه جوری باید ویزیت کنی ... منم که ...

اولش کار با اتوسکوپ ( وسیله ای که باهاش داخل گوشو نگاه می کنن ) رو بهم یاد داد ... مامانم شد مریضو منم دکتر ...  با دست راست اتوسکوپو گرفتم و با دست چپم گوش مامانمو کشیدم البته لازم بود واسه اینکه انحنای مجرای گوش صاف شه ... نگاه کردم هیچی نفهمیدم ...  واسم توضیح داد که اگه پرده ی گوش سالم باشه باید انعکاس نورو روش ببینی ... ایندفعه که نگاه کردم دیدم ... بعد رفتیم سراغ بابام ...  وقتی داییم نگاه کرد گفت بابات کیس خوبیه منم رفتم نگاه کردم یک گوشش یکم گرفته بود ...  

بعد از اونم کار با آپس لانگ ( همین چوبایی که می ذارن تو دهن ) رو یاد گرفتم ... البته اون کاری نداشت ... خاصه این که این تنها باری بود که من از دکتر رفتن لذت بردم به خصوص که داییم آمپول نداد...  آخرش داییم گفت تابستون سال دیگه قبل از اینکه فیزیوپات شی برو یک داروخونه کار کن که با داروها آشنا شی و دوره ی قبل از استاجریت ( یا همون اکسترنی ) هم برو یک کلینیک ...

داروهایی که نوشته بود رو از داروخونه ی نزدیک خونه امون گرفتیم ... مسئولش همسایه مونه ... منم که جو دکتری گرفته بودم و برای دومین بار تو طول تحصیلم باورم شده بود پزشکی می خونم همراه بابام رفتم ... ( اولین بارش ترم اول بود که واسه تحقیق فیزیک پزشکی با دوستام رفتم پیش زن همین داییم که متخصص رادیولوژی و سونوگرافیه ... یادم بندازین یک بار واستون تعریف کنم ... اگه حوصله داشتین ... ) بابامم جلوی دکتره شروع کرد تعریف کردن که آره این امروز تلافی کرده و گوشمو کشیده ... اونم خندید که حالا آمپولم می زنتون ... بعدشم بابام گفت سال دیگه یک مدت میاد پیشتون که کار کنه ... موقع خداحافظیم که دکتر دکتر بود که می گفت ... "خداحافظ آقای دکتر خداحافظ خانم دکتر" منم که دیگه ذوق مرگ شدم ...  

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/06/22ساعت 11:45  توسط فریبا  | 

عید آمد :

بیا که ترک فلک خوان روزه غارت کرد

                هلال عیــد بدور قـدح اشارت کرد 

ثواب روزه و حــج قبول آن کــس برد

                که خاک میکده عشق را زیارت کرد

                                            "حافظ"

 

* عید سعید فطر مبارک*

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1389/06/19ساعت 13:8  توسط فریبا  | 

چگونه برانیم که زنده بمانیم :

بعله دیگه سر زدن به وبلاگ یکی از دوستان و جو گیر شدن در مورد دست انداختن هم جنسان باعث شد این مطلبوکه در یک نشریه طنز دانشجویی دیده بودم بنویسم البته یکی از دوستان پیشنهاد کرده بودن هر وقت جو گیر شدی سه بار بلند بگو :

                                  جو لعنتی ولم کن 

اما خدایی دلم نیومد اینو ننویسم واسه همین مینویسم :

در خبر ها داشتیم مبتکری ژاپنی اقدام به ساخت خودروی مخصوص خانم ها نموده است  (از او بس سپاسگذاریم! ) . باتوجه به مهارت ماورائی بانوان در شوفری و دیگر استعدادهای درک نشده آنان مشخصات فنی خودروی ویجه ی(!) نسوان به شرح زیر تخمین زده می شود :

 

۱) تعبیه گارد آهنی از جنس تیر آهن ۲۴ به بالا در هر چهار سمت خودرو بعلاوه سقف

۲) مجهز به سیستم خودکار  " اطلاع رسانی به شوهر " در هنگام بروز تصادفات

۳) سامانه هوشمند تعدیل سرعت حداکثر ۳۵ کیلومتر در روز و ۳۰ کیلومتر در شب (!)

۴) وجود کتاب  " چگونه شوهرمان را به خاک سیاه بنشانیم ؟ " داخل خودرو جهت آموزش

۵) کامپیوتر گویای آموزش یوگا ، ایروبیک ، آشپزی ، تعدیل وزن ،دنس (!) ، جیغ کشیدن و ...

۶) دارای دستگاه پیشرفته RMM : رهگیری موانع متحرک (!)

۷) مجهز به خط تلفن آنلاین به منظور مشارکت گفتمانی با عیالی (!) محل

۸) قابلیت شناسایی و زیر گیری مادر شوهر و خواهر شوهر به طور اتومات

۹) تزئینات داخلی اعم از آینه کاری گسترده و تودوزی مینیاتوری

۱۰) همراه با جعبه ابزار خودآرایی و دیگر رنگ  کنی (!) تعبیه شده در داشبورد        

 

توضیح : تیپ های بالاتر این خودرو همچنین مجهز به ترمز ARN :عجله نکن رفیق (!) نیز می باشد .

 

امید آن می رود که مونتاژ و تولید انبوه این وسیله نقلیه در کشورمان ، گامی مؤثر باشد در تعدیل بین تعداد ذکور و اناث و مشکل کمبود شوهر را به کلی ریشه کن کند !

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/06/15ساعت 13:23  توسط فریبا  | 

 

بازی وبلاگی ؟؟!!

 

 

بعله ... ما که از این ماجرا سر درنمیاریم اما به دعوت دوست عزیزم آدمک تو این بازی شرکت کردم .. حالا اینکه قراره آخرش چی بشه و چرا الله اعلم ...

 

جریان بازی اینطوریه که باید به سه تا سؤال زیر تو وبلاگ خودتون جواب بدین وبعد ۱۰ نفرو به این بازی دعوت کنین ...سؤالا ایناست :

 

۱) احمق ترین فرد از نظر شما چه کسی است ؟

۲) خوشبختی یعنی چی ؟

۳) اگر حق انتخاب داشته باشید کدوم کشور را برای زندگی انتخاب می کنید و چرا ؟

 

جواب من به این سؤالها این  بود :

۱) احمق ترین آدم اونیه که به جای سپاسگذاری از خدا واسه ی نعمتایی که بهش داده چشم به نعمتایی که خدا به بقیه داده و به اون نداده بدوزه و به خدا گله و شکایت کنه ...!

۲) خوشبختی یعنی وقتی که تو به داشته هات قناعت کنی و سپاسگذار خدا باشی ... اون وقت خدا این احساسو تو وجودت پدید میاره ...

۳) من چه واسه تحصیل و چه زندگی فقط و فقط و فقط ... ایران رو انتخاب میکنم . واسه بوی خاکش واسه اینکه حتی اگه هیچ کس و نداشته باشی بازم آدمایی هستن که کمکت کنن که زبونتو بفهمن و آخریش اینکه از فامیل و دوستام نمی تونم دل بکنم ...

 

افرادی که من به این بازی دعوت کردم :

گل پسر

تصعید یک فیزیو پات

پرواز تا بینهایت

سرزمین آزاد من

تنهای تنها منم

مرد تنهای شب

دخترونه

عاشقانه

دنیای کوچک یک دانشجوی پزشکی

اگه شما هم میخواین توی این بازی شرکت کنین تو قسمت نظرات بنویسین تا اینجا اضافه اتون کنم ...

 

تبصره : اگه شما دوست دارین نظرات خودتونو بدین و وبلاگ ندارین تو قسمت نظرات نظرتونو بنویسین ...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/06/14ساعت 2:21  توسط فریبا  | 

گاه عاشقی :

امشب تمام آیینه ها را صدا کنید

                                 گاه اجابت است رو به خدا کنید

ای دوستان آبرودار در نزد حق

                                در نیمه شب قدر مرا هم دعا کنید

 

یادم میاد اون قدیما حدود ۷ ـ ۸ سال پیش شبای قدر همه خونه ی عزیز جونم بعضی وقتها هم خاله ی بزرگم جمع می شدیم و با هم دیگه جوشن کبیر می خوندیم و قرآن سر می گرفتیم و من و همسن و سالامم چون شنیده بودیم تو این شب آدم تقدیر خودشو می تونه عوض کنه تا آخر بیدار می موندیم و بعد از اون سحری می خوردیم و می رفتیم خونه هامون ... اما ... خدا رو شکر هنوز اون آدمای ۷ ـ ۸ سال پیش حضور دارن اما گذر زمان همه رو تغییر داده ... دیگه از این برنامه ها خبری نبست همه ترجیح میدن مراسمو تو خونه ی خودشون انجام بدن ... هیچ کس دیگه حوصله ی این کارا رو نداره ...

منم امسال تغییر کردم ... خیلی تغییر کردم احساس می کنم آرزوهام تموم شده ... خدا رو شکر به هر چی که می خواستم تا الآن رسیدم حالا فقط تنها خواسته ام از خدا اینه که گناهامو ببخشه ... بقیه ی خواسته هام مال بقیه است ...

 انسیه دختر عمه ام پزشکی قبول شه...  مشکلی که واسه دوتا از دوستام تو دانشگاه پیش اومده حل شه ... مشکلات دوستم فاطمه حل شه و هر چی زودتر حالش خوب شه ...دوستام حانیه و زهرا و  ...

نمی دونم از وقتی اومدم پزشکی روم نمی شه واسه خودم دعا کنم می دونم امسال خواسته ام از خدا بزرگتر از سالای قبله ...اما امیدوارم که خدا همین یک خواسته امم مستجاب کنه 

                                                                                   التماس دعا    ا

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/06/07ساعت 21:20  توسط فریبا  | 

مطالب قدیمی‌تر